العلامة المجلسي ( مترجم : محمدجواد نجفى )
323
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسين ع ) ( فارسي )
كوهها و درههاى مكه انداختند . از مختار خواسته بودند كه عمر بن سعد ابى وقاص را امان دهد . او اين تقاضا را به اين شرط پذيرفت كه عمر از كوفه خارج نشود . اگر خارج گردد خونش هدر باشد . شخصى نزد عمر بن سعد آمد و گفت : من شنيدم مختار قسم مىخورد كه مردى را خواهد كشت . من گمان ميكنم كه تو باشى ! عمر بن سعد از كوفه خارج و وارد حمام شد ( كه موضعى بود خارج از كوفه ) به عمر گفته شد : تو گمان ميكنى اينجا از نظر مختار مخفى خواهد بود ؟ لذا عمر شبانه وارد خانهء خود گرديد . راوى ميگويد : وقتى صبح شد من نزد مختار رفتم . هشيم بن اسود هم آمد و نشست . بعدا حفص كه پسر عمر بن سعد بود آمد و به مختار گفت : پدرم ميگويد : پس آن عهد و پيمانى كه بين من و تو بود چه شد ؟ مختار به وى گفت : بنشين ! سپس مختار ابو عمره را خواست . ناگاه ديدند : مردى كوتاه قامت كه غرق سلاح بود آمد . مختار بغل گوش ابو عمره سخنى گفت و دو مرد ديگر را خواست و به آنان گفت : با ابو عمره برويد و ابو عمره رفت . به خدا قسم من گمان نميكردم ابو عمره بخانهء عمر بن سعد رسيده باشد كه ناگاه ديدم وى با سر بريدهء ابن سعد مراجعت نمود مختار به حفص كه پسر عمر بود گفت : اين سر را ميشناسى ؟ حفص گفت : إِنَّا لِلَّه وَ إِنَّا إِلَيْه راجِعُون مختار به ابو عمره گفت : اين حفص را بپدرش ملحق كن ! وقتى حفص كشته شد مختار گفت : عمر در عوض امام حسين و حفص در عوض على بن الحسين . ولى نه اينكه خون اينان با خون حسين و على بن الحسين برابرى كند . پس از كشته شدن ابن زياد كار مختار بقدرى بالا گرفت كه مردان نامدار را دچار خوف نمود . مختار ميگفت : خوراكى و آشاميدنى بر من گوارا نخواهد